تبليغاتX
ღ♥♥EnD oF lOvE♥♥ღ

ღ♥♥EnD oF lOvE♥♥ღ

♥♥ღدرد و دلی با عشقمღ♥♥


تو رادوست دارم
نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا
نه کم است
به اندازه تمام زيباييهاي دنيا
نه بازهم کم است
تو رابه اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هرنفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم
ديگر در پس کوچه های خاطراتت جستويم نکن ، مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شدم
و چه درآميختن زيبايی

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت7:39 بعد از ظهرتوسط ღღhIsAwღღ | |

سلام

تو اپ قبلی از عشقم خداحافظی کردم.

پس دلیلی نداره دوباره این وبلاگ رو اپ کنم.

بعضی مواقع تو زندگی اتفاقاتی میوفته که حتی فرصت نداری بهشون فکر کنی.

منم یه اتفاقی تو زندگیم افتاد که بیشتر به تحول شبیه بود باعث شد به این وبلاگ دوباره برگردم.

از خدا ممنونم که کمکم کرد که بهترین تصمیم رو تو زندگیم بگیرم.

و حالا میخوام از کسی تشکر کنم که همیشه کمکم کرده.

مسعود عزیزم به خاطر همه چیز ازت ممنونم

و چه سخت در انتظار فردا ها بی فردا شدم

و چه تنها در انتظار با هم بودن ها بی کس شدم

و چه آسان درد فراق درد جانم شد

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت11:13 قبل از ظهرتوسط ღღhIsAwღღ | |

خداحافظ....

عزيزي که فرصت بيان احساسات را به من ندادي خداحافظ.

من ديگه غرق تنهايى شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.

مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي

من ،کم نمی کنه و لطمه اي هم به غرورم نمیزنه.

براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا ؟

چون ديگه گوش نمیدي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببينی يا بشنوي.

مي دوني، وقتي کسي داره غرق مي شه، فقط کمک مي خواد.ولي کار من ديگه از کمک خواستن گذشته.

مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم، همه تلاشمو کردم.

درست تو لحظه اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فکر مي کردم دستت توي دست منه...

ولي افسوس ،که تو خيلی وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي و من چه دير فهميدم ،که تنها، درون

گود ايستادم و براي چيزي مي جنگم که اون خيلی وقت مال من نيست.

من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه ذره از وجود خودم رو پيدا کرده بودم.

تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.

تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون مي دادي هم، نبودي...

براي من ديگه اسم تو، يا هويت تو مهم نيست.

فقط بدون ،هميشه خواستم پر بشي ازمن. اما تو عميق تر از اوني بودي ،که احساس من بتونه تورو پر کنه.

و هرچه تلاش کردم ،ديدم تمام وجودت خاليه، آره ! از من خاليه.

آخه مگه من چقدر هستم، که بتونم عظمت وجود تورو پر کنم ؟

آره ! توي وجود تو گم شدم...و کسي به من، فرصت کمک خواستن هم نداد.

هميشه از خدا خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده.

اون عشق رو بهم داد، اگرچه خيلي زود هم ازم گرفت.

دلم مي خواد برات آرزو کنم ،که يه روزي عاشق بشي.

ولي برات آرزوي قشنگ تري مي کنم ...

اين که، اگر عاشق شدي ،هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت، طعم خوشبختي واقعي روبچشي.

آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.

ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود ؟

ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم...

دنبال برنده و بازنده هم نيستم .

اگه برنده و بازنده اي هم باشه...

اون برنده تويي...

تو بردي...

آره ! فقط تو بردي .

ولي من خوشحالم ،که به تو باختم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت11:11 قبل از ظهرتوسط ღღhIsAwღღ | |